![]() |
![]() |
|
| یادداشت های دلتنگی |
|
باز هم عيد آمد و من و تو تنها در غبار گرفته ترين تاقچه تاريخ همچنان دل به صداي خاموشي بسته ايم بلکه رهگذري پارچه نمناکي بر شيشه غبار گرفته دلمان بکشد تا رو در رو و چشم در چشم شايد... حتي با قلب نيمه شکسته به هم عشق ورزيديم (علي) خواب و خيال نازنين آمد و دستي به دل ما زد و رفت پرده ي خلوت اين غمکده بالا زد و رفت کنج تنهايي ما را به خيالي خوش کرد خواب خورشيد به چشم شب يلدا زد و رفت درد بي عشقي ما ديد و دريغش آمد آتش شوق درين جان شکيبا زد و رفت خرمن سوخته ي ما به چه کارش مي خورد که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت رفت و از گريه ي توفاني ام انديشه نکرد چه دلي داشت خدايا که به دريا زد و رفت بود ايا که ز ديوانه ي خود ياد کند آن که زنجير به پاي دل شيدا زد و رفت سايه آن چشم سيه با تو چه مي گفت که دوش عقل فرياد برآورد و به صحرا زد و رفت
نگاه كن
بعد از گذشت سالها اندوه و دلگيري حالا سراغ از اين من ِ دلتنگ مي گيري؟؟ حالا که ديگر دستهايم خالي از عشق اند سرشارم از شرجي ترين شبهاي زنجيري من خواب ديدم ، خواب باراني که مي آيد اما تو رفتي و نشد اين خواب تعبيري باران نيامد ، نه! نيامد، بعد تو هرگز آن وقت مي پرسي چرا از جان خود سيري؟ بعد از گذشت سالها بي پنجره بودن حالا براي اين دل تاريک مي ميري گيرم تمام آسمان را هم به من دادند پرواز ممکن نيست وقتي که زمين گيري...
من ندانم كه كيم من فقط مي دانم كه تويي شاه بيت غزل زندگيم
گم كرده ام در هياهوي شهر آن نظر بند سبز را كه در كودكي بسته بودي به بازوي من در اولين حمله ناگهاني تاتار عشق خمره دلم بر ايوان سنگ و سنگ شكست دستم به دست دوست ماند پايم به پاي راه رفت من چشم خورده ام من تكه تكه از دست رفته ام در روز روز زندگانيم
5 ساله بودم! چوب کوچکي برداشتم، و به اندازه همه 5 سالگي، دايره اي کشيدم به دور خود و در آن دايره کوچک، زنداني شدم! حالا 23 ساله ام، و هنوز زنداني آن دايره!
به من گفت : کجاي ماجرايي ؟ گفتم : شايد پايان ؛ بدم نمي آيد دوباره آغازشوم ! گفت : حرفهايت بوي نيرنگ دارد ... خنديدم ... خنديد ... پرسيدم : چرا ؟ دوباره خنديد و گفت : شايدم نه ! گفتم: متعجبي ؟ گفت : شايد ! خنديدم ... خنديد ... آهسته رفتم ... اهسته نگاه کرد ... و هنوز هفت هزار سال است که من مي روم و او نگاه مي کند ... و من مي خندم و او مي خندد ... وهنوز مي پرسم ... چرا ؟! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 4:3 بعد از ظهر توسط تنها ولی عاشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
| پیوندها |
|
برای او بسوی آزادی پژواک لینوکس دختر تنها زرتشت تنها تر از ستاره من مسلمان بودم همیشه تنها |
|
RSS
|