تبليغاتX
دفترچه تنهایی
یادداشت های دلتنگی

به من  معني عشق روتویاددادی … به من یاددادی که دوست داشتن

 چه رنگیه! قصه عشق رو برام خوندي و كلمه دوست داشتن رو برام

 معنا كردي…به من درس عشق رو ياد دادي ،هرچندکه من خیلی

شاگرد قوی ای نبودم تمام سختي ها و غصه هاي عشق رو توی

گوشم زمزمه كردي ، و منو عاشق خودت كردي! حالا من معناي

واقعي عشق رو از تو ياد گرفته ام و میخوام به اون چيزايي كه بهم

 یاددادی عمل كنم و با عمل كردن به اوناتاقیامت عاشقت بمونم…

عشق براي من خيلي بي معنا بود ، عشق برام زودگذر و پوچ بود

، اما تو با داستاني كه از خودت برام ساختي و خوندي معناي واقعي

عشق رو بهم یاددادی… به تو افتخار ميكنم اي عشق كه به زيبايي

هر چه تموم تر عشق رو برام تعريف كردي… تو با عشق ورزيدن و

 ابراز دوست داشتنت نسبت به من منو به حال و هواي ديگه ای بردي

 و منو تسليم عشق و دوست داشتن خودت كردي و منم هيچ حرفي در

 مقابل اين دوست داشتن و عشق پاكت نزدم و نخواهم زد حتی مقابل

عشق پاكت سجده هم میکنم… حالاراحت میتونم بالای قله های

  خوشبختی فریاد بزنم که:

آهاي عاشقا ، من يافتم !  …

دوستت دارم

 

اون عشق گمشده اي كه همه به دنبالش بوديم رو من براي خودم پيدا

 كردم  ، آهاي عاشقا اين عشقي كه من پيدا كردم حتی نمونه ای هم توی دنیا نداره

 آهاي عشق من ، تمام عاشقا رو تو سرزمين عشقت جمع ميكنم تا به

عالم بفهمونم که ذره ای از صفای تورو با تمام هستی عوض نمیکنم

 ذره ای از مهربونیات رو به عالمی نمیفروشم

 دستای گرمت رو با عاشقانه ترین محبتها هم تعویض نمیکنم

 من میخوام به همه بگم که تو تک ستاره ی قلب منی

 میخوام غرور سنگیمو بشکنم و به همه بگم:

 انقدردوستت دارم که به خاطرت تمام عمر صبر کنم

 انقدر دوستت دارم که حلقه ی عشقت رو دستم کنم بی اونکه خودت

 بدونی انقدر دوستت دارم که بوی پیرهنت رو به هیچ جواهری توی دنیا

عوض نکنم انقدر دوستت دارم که بخوام تو لحظه لحظه و ثانیه به ثانیه  ی عمرم

حضور داشته باشی انقدر دوستت دارم که شبها به خاطر دوری از تو گریه کنم

انقدر دوستت دارم که ..........................

 اشتباه نکن

تا دنیا دنیاست

تا عمری دارم

تا خون توی رگهام جاریه

قلبم به عشق و به نام تو میزنه

تویی که توی تارو پود وجودم جای داری

 برای همیشه عاشق چشمای مهربون و دستای گرمت میمونم

دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 9:56 قبل از ظهر  توسط تنها ولی عاشق | 

چی بنويسم وقتی چشمام از هجوم گریه خیسه

وقتی هیچ کس نمیتونه گریه هامو بنویسه

چی بنويسم وقتی قلب من تنها مونده

وقتی که به جز یه سایه کسی پیش من نمونده

چی بنويسم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره

وقتی هیچ کس نمیتونه درد عشق بفهمه

چی بگم وقتی زندگي  جلوه ای نداره

وقتی فرياد من پیش خدا جایی نداره

وقتی که برای بغضم جز شکستن چاره ای نیست

چی بنويسم وقتی چشمام از هجوم گریه خیسه

چی بنويسم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره

کجایی قلم ؟ کجایی ذوق ؟ کجایی آن ذوق شاعرانه ام ؟!

کجایید‌؟ کجا ؟

یادش به خیر  ! سالهای پیش چه راحت قلم حرفهای دلم را چون

مسافرانی که هیچ گاه از پرواز خود عقب نمی مانند  به فرودگاه

کاغذهای دفترم می رساند .

 

ولی این روزها ... این روزها  قلم در میان پروازش سقوط می کند ٬

گاهی نقص فنی پیدا می کند

و مرا و استقبال کنندگان حرفهای دلم را  (که اگر استقبال کننده ای

باشد )  در فرودگاه کاغذهای دفترم  به انتظار می گذارد. نه ! دیگر این

روزها قلم ٬ خلبان ماهری نیست !

کجایی ذوق ؟ کجایی آن ذوق شاعرانه ام ؟!

این روزها دلم چقدر هوس شعر گفتن دارد .

دیگر ای ذوق شاعرانه !چون گذشته مرا در نمی یابی ؟! کجایی تو ؟

در آسمان دل کدام شاعر ٬ تو در حال غوغا به پا کردنی ؟!

و من با وجود گمشده هایم باز هم می نویسم . آنقدر می نویسم تا

آنها را بیابم ! چون ایمان دارم که آنها  از لا به لای واژگان من باز هم

متولد می شوند و باز هم با من آشتی می کنند .

و این بار فریاد می زنم : کجایی قلم ؟ کجایی آن ذوق شاعرانه ام؟!

قلم بیا با همدیگه سکوت شب رو بشکونیم

  بریم تو اوج واژه ها رو قلب کاغذ بشینیم

امشب هیچ بهانه ای برای بازی با قلم ندارم .میبینید ٬ احساساتم

دیگر بازیگوشی نیمکنند و روزه ی سکوت گرفته اند .

احساساتم کمی خشکیده شده اند٬چند وقتی است که فراموش

شده است که باغبانی باید آنها را آبیاری کند .

دلم برای احساسات شاید پژمرده شده ام میسوزد .

احساساتم از دلتنگی و خشکیدگی لبهایشان سکوت کرده اند.

احساساتم به حرمت علامتهای ناتمام تعجب ذهنم سکوت کرده اند ؛

نه اینبار سکوت علامت رضا نیست٬ سکوت احساسات من علامت

 نارضایی است٬ علامت دلخوری است٬علامت اعتراض به دنیای

 بی احساسی است که احساسات من را اینگونه کرده است.

احساساتم نفسشان گرفته است٬ در این هوای غروب گرفته ی

دلتنگی طبیبان میگویند « احساساتم تنگی نفس گرفته اند! »

من دلم برای احساساتم میسوزد.

من به خاطر خشکیدگی احساساتم از خودم ٬ قلم ٬ زمین و زمان و

شاید واژگان حرفهای تو گلایه میکنم.

من برای این خشکیدگی احساسات تنها از دل هیچ گله ای نمیکنم !

من دلم میسوزد ...

 

آهای آهای عاشقی کو؟به دستاش عادت بکنم

یه قلب پاک و ساده که اونو عبادت بکنم

تو این همه مجسمه،روراستی نیست،وفا کمه

نگاه به خنده ها نکن،خنده هاشونم از رو غمه

کنار هم نشستن و فاصله شون هزار دله

به همه میگن که عاشقن،باورش اما مشکله

وقتی که خاموشه لبا،فریاد لبا و تن یه معجزه است

ببین تو این زمونه ،گل بازیچه دست همه اس

آهای آهای عاشقی کو؟یه عاشق راست راسکی

که وعده هاش نباشه مثل همه پوچ والکی

بیاد کنار من باشه،همیشه یاورم باشه،شاید یه روز دوباره ،معنی عشق باورم بشه'

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط تنها ولی عاشق |