تبليغاتX
دفترچه تنهایی
یادداشت های دلتنگی

آن شب سقوط کرد همين جا کنار من

از آسمان ستاره ي دنباله دار من

من مات مانده بودم و حرفي نميزدم

تنها صداي باد و فقط زار زار من

اصلاًٍ چرا ستاره ي تابنده اي چنين

يک بار هم رصد نشده در مدار من

وقتي سوال کرد خدا ازخودش چرا

افتاده است روي زمين شاهکار من

آن وقت آن ستاره ي روشن پريد و رفت

 ديدم که شعله ور شده دار و ندار من

گفتم که اي ستاره زيبا کجا کجا؟

بعد از سالها خزان انتظار من

اما ستاره هيچ صدايي نمي شنيد

تنها صداي باد و ففط زار زار من

پيچيده بود شعر خدا در گلوي باد

غمگين ترين ترانه ي پروردگار من

حسي غريب وزن غزل را گرفته بود

تاثير شوم فاصله بر ساختار من

يا من هزار بار نوازنده تر شدم

 يا دست برده است کسي در سه تار من

يک شب سقوط کرد و شبي ناپديد شد

در کهکشان ستاره دنباله دار من

وقت رفتن رسيده

ولي رفتني که برگشتن آن نزديک است

يک کمي خنده واسه روزاي باروني دارم

که مي خوام توي جيبم نزديک قلبم بذارم

يه بغل خاطره از تو توي کوله بارمه

يک کمي اشک و گلايه لاي دستمال پيچيدم

وقتي دلم  تنگ تو شد

غم تو  توشه ي راهمه

دست خالي به خانه خدا رفتم


خدا هم دستهاي خاليم را


با دستهاي تو پر كرد

 

يک بار خواب ديدن تو به تمام عمر مي ارزد

پس نگو روياي دور 

 فكر ميكردم آنقدر از نگاهم بيزار شده اي

  كه دور دور رفته اي

 اما دور شده بودي تا پا به پا شدنت را نبينم

 و اشكهاي خداحافظي را

براي رسيدن به تو

پا پيش گذاشتم

خودم را قسمت كردم

تو را سهم تمام روياهايم كردم

انصاف نبود

تو كه ميدانستي با چه اشتياقي

خودم را قسمت ميكنم

پس چرا

زودتر از تكه تكه شدنم

جوابم نكردي

براي خداحافظي

خيلي    خيلي دير

هــــوا آفتـــــابي سـت

 مرا زير چتــر خود ببر

فقط زير چتـــر تـو

باران مي بارد !

به چشمي نگاه نکن اگه دروغ خواهي گفت

به کسي سلام نده اگه خداحافظي در پيش است

دست کسي را نگير اگه رها خواهي کرد

به کسي نگو دوستت دارم

اگه ديگري در فکرت است ...

کاش رها ميدشم از کاش ها....کاش...

بايد رفت....

بايد حصارها را در هم کوبيد...

بايد ....بايد ها را انکار کرد...

بايد واژها را

مانند اشکهايم رها کنم

بايد زندگي کنم...

بايد..براي بايد ها باشم....

 قلبم از بايد ها تير ميکشد....واژها از بايد ها خسته اند.....دلم ميخواهد بروم...

بروم جايي که دريايش..هميشه آرم است..

واژه اش...

واژه ي آسمان است...

مهتابش هميشه نوراني....

جايي که انتهاي قلبم آنجاست..

جايي که واژه نداند کجاست...

فقط ميخواهم بروم.....

 دلـم ميخواهم.....ب ـ ر ـ و ـ م !!

اينبار:

رفتن

از آن تو

و ماندن براي من

کاش سهم تو هم: مان...

نه اين کلمه هيچ گاه نبايد کامل مي شد

محکوم بود به حرام

و لبانم نجاستش را به ترسيم نتوانست

دور روياهايم ديوار مي کشم قبول ؟

اما قول نمي دهم که اگر روزي در نگاهت گم شدم

دوباره دلم نلرزد و در آوار ديوارها نميرم ...

کاش شهامت اعتراف

زير شلاق چشمانم را داشتي

مرداب تنها بود و من تنها تر

مرداب آرام بود و من هم در آرامش به او نظاره ميکردم

مرداب ساکت بود و مرا نيز سکوت فراگرفته بود

مرداب را دوست دارم

او بزرگ است

آرام است

ولي غمگين

و دل پر دردي دارد

حتي تکان هم نمي خورد

که اگر تکان بخورد

وآرامشش به هم بخورد

ديگر مرداب نيست!

با همه اينها

ناگهان از او بدم آمد

متنفر شدم

چون از بي تحرکي و بي تعصبي

او را لجن فرا گرفته...

مرداب تنها بود و من تنها تر

 يادتان باشد

مرداب نمانيد...

من سراپا بغضم
هيچکس را فراموش نکردم اما

خود فراموش شدم

ناله هايم تلخ است

بغض تنهايي من را تو نخواهي فهميد
....
تو نخواهي فهميد

 

مرداب

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط تنها ولی عاشق | 

قلب من تقدیم به تو

 

صداي شكستنم را نشنيدي؟؟؟

 

تا كي به اميد فرداي پر از مهرباني فال بگيرم با حافظ؟؟ تا كي از فرصت استفاده كرده و يك دل سير گريه كنم لابه لاي باران ها؟؟؟ هنوز صدايت از دفتر دلم پاك نشده است... وخط خطي هاي نگاهت !!!

آنقدر آه كشيدم و نگاه كردم به ابرها كه آسمان رنگ انتظارم شد...چشمانت خيال گفتن رازي را دارد.. كه لبهايت طفره مي روند.. شايد راز رفتن است و جدايي... شايد هم تنفر.... بگو .. در خلوت يلداي ام بگو تا من از دلواپسي و گورها از تنهايي به در آيند..... پرسه ميزنم ميان دلتنگيهاي خويش... تداعي ميكنم خاطره ها را ... عشق را كم و بيش!!! شايد گره از اندوهم گشوده شود با ته مانده طاقتي ... لمس ميكنم زندگي ساطور شده را و خود را كه در چك چك سلولهايم پير مي شوم.....هنوز بر لبهايت ننشسته ..نوشيدي ام و من كيش شدم ...وتو مبهوت و مات !!! هيهات از بازي روزگار ... هيهات!!!

 

بي آنكه بدانم روزي برايم خاطره اي خواهي شد به زندگي لبخند زدم و به عشق سوگند خوردم ... حالا!!! چهره ژوليده ام را در آئينه كه مي بينم فكر ميكنم كه آنقدر با خودم صميمي شده ام كه بگويم مرگ بر اعتماد....

طعنه هاي عقرب گونه ات هم عشق را از چشمم نينداخت... تنها به من آموخت عشق بايد الهي باشد و بس.....!!!

گاهي اوقات خود را گم ميكنم... مثل حالا!!!

اما صدايي انگشت به دهان مي گويد: فكر ميكنم شما را جايي ديده ام !

اما نميدانم مگر سواد ندارند... روي پيشاني من كه نوشته شده صاحب اين عكس سالها قبل مرده است.....

شايد تو هم مسافري عجول بودي كه نخوانده رفتي يا من راوي بي تجربه آخرين قصه كه بدون هيچ صدايي با خيالي كه ديگر رنگ نداشت روي خودم خط كشيدم..... آري روي خودخط كشيدم ... من مرده ام... گريه بي فايده است... گريه مكن..مهربان باش مهربان!!!!!!!!

 

 سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي

دل زتنهايي به جان آمد خدا را همدمي

چشم آسايش كه دارد از سپهر تيزرو

ساقيا جامي بمن ده تا بياسايم دمي

زيركي را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت

صعب روزي بوالعجب كاري ، پريشان عالمي

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل

شاه تركان فارغست از حال ما ، كو رستمي ؟

 در طريق عشقبازي امن و آسايش بلاست

ريش باد آن دل كه با درد تو خواهد مرهمي

اهل كام و ناز را در كوي رندي راه نيست

رهروي بايد جهان سوزي نه خامي بيغمي

آدمي در عالم خاكي نمي آيد بدست

عالمي ديگر ببايد ساخت وزنو آدمـــــــــي

 

 

 

 

 
 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط تنها ولی عاشق | 
 
 
من به تو محتاجم
 
مثل همیشه با رفیق قدیمی که تنهایی نام دارد 
 
 نشسته ام و به تو می اندیشم
 
  به تویی که محتاجم تا صدایم کنی
 
 به تویی که این این زندگی سیاه رنگ و سیاه بخت رابه سفیدی پاکی آوردی
   
به تویی که زندگی ام را از منجلاب مرگ بیرون آوردی
 
و طعم خوش عشق را چشاندی آری من به تو محتاجم
 
به تویی که سرتاسر این   زندگی را مدیون توام  
 
 
 
   من به تو محتاجم به تویی که اگر اینک هستم برای وجود توست
 
ای عزیز ترینم ای امید آخرینم من به تو محتاجم
 
 چقدر ناله ی شبانه سر دهم
 
 چقدر فریاد زنم که من به تو محتاجم این زندگی مرا عذاب میدهد
 
مرا بی تو در گرداب سختی ها غصه ها می اندازد
 
 و من امید بی تو عشقم زیر این غم و غصه ها  مدفون می شوم
 
 ای عزیز ترینم  من به تو محتاجم
 
   به تو عشق ات  ....به نصیحت هایت ..... به خوبی هایت ....
 
آری من به تو محتاجم
تا سفر به شهر آرزو ها کنم من به تو محتاجم تا بفهمم 
 
 زندگی چیست ؟ عشق چیست ؟ محبت چیست ؟
 
 من به  جزتو راهی ندارم
 
 ای عزیزم باز برگرد
تا دوباره روزهای خوش زندگانی را آغاز کنیم
 
تا دوباره معبودمان برایمان طلوعی عاشقانه سر دهد
 
باز برگرد چون من , امید به تو محتاجم
 
 به تویی که سرتاسر این  زندگی  ,این تار و پود تن , همه مدیون توان
 
 
  آری من به تو محتاجم .....؟
خسته ام  از این دنیای به ظاهر زیبا
 
  از این مردم که به ظاهر  صادق و با وفا اند 
 
 خسته ام  از دوری  , از درد انتظار از این بیماری نا علاج
 
خسته ام از این همه دروغ  و نیرنگ ... خسته ام 
 
آری پروردگارا از این دنیا خسته ام از آدم هایش
 
از دروغ هایش از نیرنگ هایش خسته ام 
پس کو صداقت و محبت چرا اندکی محبت
 
در میان دل مردم  نیست همش نیرنگ پیداست
 
دیگر دست محبتی در میان مردم نیست
 
دیگر عشقی پاک و مقدس در میان مردم نیست
 
سفره ی دل مردم همش دروغ است
 
به ظاهر پاک و صادقانه است
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 5:51 بعد از ظهر  توسط تنها ولی عاشق |