تبليغاتX
دفترچه تنهایی
یادداشت های دلتنگی

کاش می شد

سکوت غریبانه ی گنجشک های افسرده را معنا کرد...

کاش می شد فریاد مظلومانه نیلوفر های مرداب را شنید...

کاش می شد اندیشه و احساسم را به دست پیچکی بسپارم

تا به هر کجا که می خواهند سر بکشند....

از تکرار ناقص خاطره ها ,

از تلاش بیهوده برای رفتن و نرسیدن مثل دو خط موازی خستم...

چقدر دلم گرفته از دار دنیا ،

 یه خدا داریم که اونم مارو پاک مارو فراموش کرده

 نمی گه یه دلبری اون پایین پایین ها داریم که هر روز داره صدام می زنه

می دونم اون صدامو می شنوه داره جوابم رو می ده

 این منم که نمی تونم صداش رو بشنوم

ولی اون قدر صداش می کنم که بتونم صداشو بشنوم

که بهم بگه هنوز واسش عزیزم

مثل اون موقع ها که هنوز جایی رو زمین نداشتم

تنهایم اصیل است
و اصالتم به جغدهای آواره شهر سوختگان میرسد

تنهایی مرا تو درک نخواهی کرد

سایه ام بر روی هیچ دیواری نیست
انزوای من اصیل است و بی سایه

ناله های مرا از دورترین بیشه دنیا گوش کن

ناله هایم تلخ است

پر از تنهایی

بغض تنهایی من را تو نخواهی فهمید

من سراپا بغضم

هیچکس را فراموش نکردم اما


خود فراموش شدم


ناله هایم تلخ است


بغض

تنهایی من را تو نخواهی فهمید ....

تو نخواهی فهمید

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط تنها ولی عاشق | 

 

 

 

اجازه هست عشق تورو تو کوچه ها داد بزنم ؟

 
رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟


اجازه هست مردم شهر قصه مارو بدونن

 

اسم منو عشق تورو توی کتابا بخونن

 

اجازه هست که قلبمو برات چراغونش کنم

 

پیش نگاه عاشقت چشمامو قربونیش کنم


اجازه می دی تا ابد سر بزارم رو شونه هات

 
روزی هزارو صد دفعه بگم که می میرم برات


اجازه می دی که بگم حرف عاشقانه هام تویی


دلیل زنده بودنم درد ترانه هام تویی

 
اجازه  دارم به همه بگم که تو مال منی


 ستارها اینو میگه که تو اقبال منی 


اجازه هست جار بزنم بگم چه قدر دوست دارم


بگم می خواهم بخاطرت سر به بیابون بذارم

 

اجازه تو دست تو اجازه من دست تو


خنده من خنده تو شکست من شکست تو 

 

 آره عزیز اجازه هست قصه ام را با انتظار با تو ادامه بدم ؟!

 

 

منتظرم به قاصدك از تو خبر بياره


به قاصدك كه با خودش عطر تنه تو داره


بياد و همراه خودش تو اين شباي بی کسی 


خورشيد چشماي تو رو تو اينه ها بياره


بودن تو مثل نفس نبودنت مثل مرگ

 

بي تو يه برگ زخمي ام اسير دست اجل


يه نيمه جونم تو بياتو بيا كه از تو جون بگيرم


يه بي نشوني كه مي خوام از تو نشونه بگيرم


حالا كه تمومه لحظه هامو انتظار تو پر كرده برگرد


واي ازاين لحظه هايي كه توي انتظارت دلم بي تو سركرد

تومثل یك معجزه ي حقيقي


تو لحظه هاي بيم و نا اميدي


كه در غروب آخرين دقايق


از آسمون به داد من رسيدي


من آخرين اميد اين نگاهو


به لحظه ي اومدن تو بستم


بيا كه در نهايت صداقت


به انتظار ديدنت نشستم

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 10:13 قبل از ظهر  توسط تنها ولی عاشق | 

صدای بارون از بیرون پنجره غوغا کرده بود اما صدای گریه ی من از بارونم بلند تر بود

نمیدونم چرا ولی تو آسمون ابری با اون بارون شدیدی که دلمو داشت از جا میکند و تنها همیار و همدمم همین بارون بود

چطور ممکنه اون ستاره تو آسمون منو نظاره کنه

چطور ممکنه تو آسمون ابری یه ستاره تک و تنها مثل من باشه

میدونم چی فکر میکرد ن

گاهشو از تو چشمام بر نمیداشت

چشمام خیره بود بهش

اما نورش زیاد بود

چشمامو بستم

 یه احساس عجیبی داشتم چشمامو بستم

و دیدم هوا صاف و صاف اما اون ستاره هنوز همون جاست

خیلی قشنگ بود

با تمام وجود فریاد زدم بیا ستاره بیا تنهام نزار

آخرین امیدم تویی نرو

به ستاره نگاه کردم دیدم بزرگتر از قبل شده

شایدم نه به من نزدیک شده بود

دستموبه سوی آسمون گرفتم رو دو زانو نشستمو گریه کردم

گریمو ببین

 

دوباره بارون شروع به ریزش کرد

 مثل اینکه به واسطه ی وجود ستاره

 به همراه گریه ی من آسمونم گریش میگرفت

 اما نه شاید آخرین همدمم داشت گریه میکرد

اون تنها کسی بود که تو این دلشکستگی هام منو رها نکرد

همینجور داشتم گریه میکردم که به خودم اومدمو

 دیدم زمین سبز سرخ شده رنگ خون

که نور ستاره اونو خوشکل تر کرده بود

با خودم گفتم ای کاش اشکام این رنگی بود

تابهتر بتونم عشق شکسته شدمو حس کنم

باز گریه کردمو گریه کردم دستامورو چشمام گذاشتم

تا بیشتر از این ستاره رو غمگین نکنم

دستامو که برداشتم دیدم دستام سرخ شده

فهمیدم که با اشک خونینم و یا با دل خونینم زمین رو به این روز در آوردم گفتم ای ستاره بیا رو زمین میخوام باهات درد دل کنم

میخوام بهت بگم دوستت دارم

تنها امید و آخرین همدمم تویی ترو خدا منو تنها نزار

من به تو نیازدارم بیا بیا

تا با کمک تو اجزای جداشده ی قلبمو به هم وصل کنیم

و من با تو یک زندگی دوباره رو شروع کنم

اماستاره ازم دورتر شد دورودور دادزدم نه !نرو !

باشه تو از اون دور هم که باشی بازم همدمم هستی

 از اون دور دورا هم که باشی دوستت دارمو باهات دردودل میکنم

فقط نگاهتو ازم نگیر

 از اون روز تا حالا هر وقت دلم برات تنگ میشه اون ستاره نور نقره ای رنگشو بیشتر میکنه و بارون با من ساز غمگینی رو میزنه

از اون روز بعد از اینکه تنهام گذاشتی بارون و ستاره منو تنها نمیزارن

 حالا دو دوست خوب دارم که با صداقت و پاک و خالصن

که عشقمو درک میکنن ستاره با نورش همیشه قلبمو به آینده روشن میکنه شاید برگردی و دیگه تنها نباشم

من از جنس ستاره نیستم از جنس بارون نیسم

ولی مثل ستاره و بارون تنهام و تنهاییمونو با هم پر میکنیم

و بواسطه ی وجود تو وازه ای بنام تنهایی باقی نمیمونه

تا ابد آسمون صاف تک ستاره و بارون با من هستن

دیگه تنها نیستم اما فقط تو رو در کنار این محبت خالص کم دارم

منو تو از جنس خاکیم و تنهای هم میزاریم

 اما منو ستاره از دو جنس مخالفیمو

تا ابد در کنار شادی و غم هم هستیم

پس چرا با هم نباشیم؟

چرا همرنگ نباشیم؟

چرا زیر آسمون تک ستاره با هم نباشیم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 10:36 قبل از ظهر  توسط تنها ولی عاشق |